عقايد يك مترسك
ادبي و فرهنگي
همه چیز ایت روزها خیلی راحت قابل مشاهده است.
و همه به همین راحتی سکوت کرده اند. به راحتی دیدن فیلمی ترسناک که خودت بازیگر نقش اولش باشی!یا حتی واقعیت داستانش!
به راحتی زندگی کردن میان انسانهایی که جز جان و پولشان ، هر چیز دیگری حتی شرافت انسانی و حقوق اولیه ی آزادی انسان ها بی معنی و مفهوم است.
چه می دانیم چرا همیشه عقبمانده محسوب می شویم؟! شاید تنها به این دلیل که مردم زحمت کمی فکر کردن به خودشان نمی دهند. یا بهتر بگویم زحمت چاره جویی کردن!
و تنها دلشان می خواهد هرجا که جریان آب می رود اینها را هم با خود ببرد ، حتی شنا هم نکنند!!!
ما خسته ایم! ما ها که بیست و سه چهار سالمان بیشتر نیست سنگینی بار قرنها یجربه ی بی تجربگی را بر دوشمان حس می کنیم.
باری به اندازه ی تمام سالهای آینده مان. باری پر از این ترس که نکند ما هم به تکرار ار این تاریخ لعنت شده بپردازیم؟؟!!
که بعد دیگر هیچ گاه سرها از گریبا ن بیرون نیاید....
آنوقت مشتهای همیشه گره کرده ، استعدادهای زنده به گور شده و انسانیت به غل زنجیر شده مقابل چشمانمان به باد خواهد رفت و ما به تماشا خواهیم نشست باز! چرا که خسته ایم! و نای حرکت نداریم! که بعد از هر بدی بد دیگری خواهد بود و پس از هر شبی ،شب تاریکتر فرا می رسد...
ما همچنان به تماشای ظلم نشسته ایم! که کرخت هستیم از بس که آدمهای رنگ و وارنگ بو قلمون صفت دیده ایم. و دیگر حتی از دیدن خودمان در آینه ها وحشت داریم. نکند ما هم عین آنها شده ایم و تنها شعار خالی هستیم!!؟؟
ما همه در فکر فرار هستیم و فراموش کرده ایم که هر روزبند امید دیدن صبح فردا را از قلب انسانهایی با قلبهای چروک حورده و گیسوان سپید ،به ناامیدی بدل می کند.
و ما همچنان خسته و بی ارزش هستیم. و تنها تقلید می کنیو از هم و از دیگرام و از کل دنیا...
ما تکرار کسل کننده ی بعد از ظهر های ملالت آور تمام نسل های گذشته هستیم. تکرار تاریخ لعنتی مان!
اما...
ای کاش می مردیم
و این لقب را نمی گرفتیم...
اخر زمان مثل قطاری است که می رود و ما خیلی هامان می ایستیم و رفتنش را تماشا می کنیم و گاهی دستمالی هم برایش تکان می دهیم که :به سلامت!
و حالا من از ان دسته هایی هستم که قطار زمان با تندی تمام از مقابلم گذشته و کلاهم را با گردوغبار خود برده است. کلاهی را که آرزوهایم ،ادعاهایم ،برنامه هایم و همه ی دوست داشتنی هایم را چپانده بودم تویش که همیشه همراهم باشد و ...ای دریغ!
بی خود نیست می گویند زمان درمان تمام دردهااست. که من در بحبوحه ی دویدن به دنبال کلاه آرزوهایم اصلا یادم رفته است چی توی آن داشتم.
و در نهایت تلاشهایم برای رسیدن بهش ،خودم را در گوشه ای پیدا می کنم که نشسته ام و بلند بلند دارم آواز می خوا نم! تنها چیزی که تمامی زمانها را در می نوردد و مرا به من می رساند!
و من از میان انبوه کاغذهای نوشته شده ،کتابها ،شخصیتها ،انسانها ی رنگ و وارنگ و جورواجور سر بلند می کنم و نگاهی به خودم می اندازم!
خیلی شلوغ است اما بهتر از تنهایی است!
خیلی شلوغ است اما بهتر از نگران بودن است! خیلی شلوغ است اما...
اما
اما تنهایی!
تنهایی
این تنهایی بی انتها در فضایی که تنها من باشم و یک آغوش بزرگ به اندازه ی تمام ابرهای آسمان! و یک عالمه وقت برای گفتن! و اشک نریختن! و فریاد کردن و پرواز کردن!
آه! که چه اندازه حس تضاد در وجود من آشکار است!
و چقدر در عین نبودنت تو به من نزدیک شده ای! و آغوشت را بی تعارف باز کرده ای! برای من که غیر از تو هیچ کس را ندارم...
آخ که چقدر دلم برای تنهایی بودن با تو تنگ شده است...
تنگ شده است...
از راههایی برفی و یخی ! بارها نوشته ام و پاک کرده ام ،پاره کرده ام و در اتش ریخته امشان!
و از زغالها شان از نو زاده شدم!
با مرگ ،با زندگی جنگیده ام!
بی آنکه خواسته باشم چانه ام لرزیده است و چشمهایم سرخ شده اند!
به یاد تمامی اشتباهاتی که مرتکب شده ام و حالا برای حسرت خوردن کمی زیادی دیر است!
برای بازیهای مغرور بودن یا غرور را زیر پا گذاشتن و سرخوردگی چراهای بی شمار را بر دوشم می کشم!
هی با خودم می گویم تو دیگر چرا غمگین می نویسی ؟ و امید میدهم این بار به خودم که زندگی را اشتباهات می سازند . و تو هر روز قویتر از روز قبلت می شود!
اما امیدم همه اش کم می اورد.
من از سکوت خسته ام!
از دست روی دست گذاشتن ، و مثل ارواحی با شما روبرو شدن و بعد گذشتن باز!
و خودمان را با هرچه کوچکتر راضی کردن!
من دیگر نا ندارم! پرنده های اطرافم ،می پرند و می روند بی آنکه نایی برای فریاد زدن داشته باشند و ما می مانیم و غصه ی رفتن آنها!
هه!
و عشق به وطن مان!
و من همچنان در دوگانگی ها ،حسرت ها ، پشیمانی های نشات گرفته از گذشته ام می سوزم و به حال اکنون و آینده ام مرثیه می سرایم که زندگیم به دست هر کس بی ربط و با ربط،در حال به لجن کشیده شدن است!
من به راستی خسته شده ام!
از خودم و دیگران و اطراف!
من از غمگین نوشتن و از انزجار خسته شده ام!
خسته...
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی ؛
بلکه برای آنچه که هستم ؛
هنگامی که با توام .
دوستت دارم ؛
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای ؛
بلکه برای آنچه که از من می سازی .
دوستت دارم ؛
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی ؛
دوستت دارم ؛
چون دست بر دل فسرده ام می نهی ؛
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی ؛
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که ؛
تاکنون در ژرفا مانده بودند .
دوستت دارم ؛
چون یاریم می کنی ؛
که از تخته پاره های زندگی ؛
نه یک کپر ؛
که معبدی در خور بنا نهم .
کمک می کنی ؛
که کار روزانه ام ؛ نه یک سرشکستگی ؛
بلکه ترنم ترانه ای باشد .
دوستت دارم ؛
چون بیش از هر کیش و آیینی
به رویش من یاری رسانده ای .
فراتر از هر سرنوشتی ؛
شادی را به من ارزانی داشتی .
این همه را هدیه داده ای ؛
بی هیچ تماسی ؛ کلامی و یا اشارتی .
به این کار توانا گشته ای ؛
چون خود بوده ای ؛
شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد .
وقتی تنگ می شود اطرافم باید بنویسم. تا بار روی دوشم را سبک کنم.
گاهی درست وقتی فکر می کنی همه چیز خوب است ،شروع می کند به ریختن به هم! و هرچه که دوست نداری و همه اش ازش فرار می کنی شروع می کند به اتفاق افتادن برایت..
این جور وقتها درست از آن جایی می خوریم که مال ما نیست! درست از نقطه ای که نه نقطه ی ضعف که نقطه ی نابود شده ی وجودمان است.
نقطه ای که به خاطرش هی متنفر شده ای ، هی تف کرده ای و هی مجبور شده ای لبخند زورکی بزنی و تحمل کنی که بالا نیاوری! و هی با خودت تمرین کرده ای که این کار را نکنی ! که یک وقت خودت هم حال به هم زن نشوی!
اما درست وقتی که آنقدر خوب توانسته ای این را توی وجودت جا بیندازی ، و عملی اش کنی! یکی پیدا می شود و آی محکومت می کند که بیا و ببین!
و تو به همین راحتی به راحتی چند جمله که هیچ وقت دلیلش را ازت نمی رسند می شوی آدم ریاکار ، آدم متظاهر، شعار بده!
و حکمت با احترامات فراوان و خطاب های پر از لطف "شما" صادر می شود.
اولش ناراحت می شوی و عصبی! که چرا من کسی نبودم که دروغ بگویم صرف برای آنکه خودم را یک جور دیگر نشان بدهم؟ چرا در ظاهر با کسی که ازش بدم می آمد خوب نبودم که تا رفت پشت سرش فحش بدهم؟ چرا همیشه هرچه در دلم هست را به راحتی بیان می کنم؟من چرا برای هیچ چیز یک محاسبه نمی کنم؟ چرا فکر می کنم همه مثل من هستند؟ چرا به کنج ها و پستو های فکر و قلب آدمها فکر نمی کنم؟ چرا مثل آنها نمی شوم تا معقول تر و توجیه شده تر به نظر بیایم؟
بعد می گویی این یکی هم روی بقیه ! چقدر تا به حال آدمهایی بودند که مرا نمی دانستند و راجع بهم قضاوت کردند! این یکی هم روش!
نه اما! راضی نمی شوی! برای کسیکه می دانست خیلی بیشتر دلت می گیرد و ناراحت می شود !
بعد هم به این نتیجه می رسی که چه می شود کرد!؟ ما را که حساب پاک است...
و بعضی چیزها جبران ندارد! یکی شان هم قضاوت عجولانه است!
(این صرفا یک دلنوشته بود. به همین علت بخش نظردهی غیر فعال است. با تشکر!)
با هم خوب می خندیم ما. خوب به چرت و پرت گفتن می پردازیم و تفریح می کنیم. اما تا زمانه جدی شدن می رسد،سکوت تنها حرف میان مان است! انگار هی می خواهد زیر بار چیزی در برود . مثل اینکه اگر زیاد اصرار کنی ممکن است مثل یک بچه بزند زیر گریه! من هم دلم می خواهد همراه او به گریه کردن بنشینم! چه خوب می شود...
انگار پنجره ی اتاق زندگی مان افتاده است پایین ،خورشید و ماه را هم با خودش برده است. گاهی نوری می تابد ،امیدواری کوچکی می شود. اما اخرش باز هم ماییم و چشمهای گردان او میان اتاق تنهایی مان!
و حالا وقت آن است که فراموش کند. فراموش می کند. مرا ،خودش را، دلش را و نگفته هایش را!همه را به دست فراموشی می سپارد و شروع می کند به قهقهه زدن. قهقهه می زند و می رقصد. می رقصد و آواز می خواند. اواز می خواند و می خندد. آنقدر می خندد که اشک از چشمهایش سرازیر می شود.
انکار می کند.
انکار!
انکار!
تنها کاری که خیلی خوب یاد گرفته است!
و همه چیز تممام می شود...
من به او فکر می کنم در سکوت و می دانم او هم!می زنیم خودمان را به چپ! حالآ علی یا محمد فرق نمی کند. مهم ایت است که چپ است و آخرش هم بن بست می شود.
خیز برداشتن من برای گرفتن یک لیوان کثیف از دست و وتنها گذاشتن اش!
با تمام گرههای کورش. با تمام آنچه که دهانش را برای کل زندگی اش بسته نگه می دارد. فقط و فقط گاه و بیگاه رگهای قرمز توی چشمهایش خودشان را داد می زنند. و توی فریادهایش یا خنده های عصبی اش!
یک روز صبح بر می خیزم. کثل تمام ادمهای دور و برش می روم و تنهایش می گذارم.
برای او اما این یک اتفاق تکراری است . مثل هرروز دونخ سیگار بیشتر کردن
یا هرروز کمی بیشتر سکوت کردن. یا مثل راه رفتن روی یک خط راست و کوتاه
کوتاه نفس کشیدن.
مثل عادت کردن به خفه کردن خودش!
مثل عادت کردن به عقب رفتن اش ، هر روز دو قدم ...
من که دارم می روم. قلبم تیر می کشد. چشمهایم می سوزند. هنوز دلم برای غرق شدن توی دود سیگار یا خنده های ناگهانی و عشق بی صدا تنگ شده است. اما چاره ای نیست. من دلم می خواهد نفس عمیق کشیدن را تجربه کنم...
آه!
من اما ساکت می مینم. ساکت تر از همیشه! بی صدا با چشمهایم حضوری بی رنگ تصور می کنم و با شبحی حرف می زنم که مثل یخ است. اما هرگز قرار نیست اب بشود.
از سوز باد پاییزی میگویم و دلتنگی برای آن وقت ها که توی این سوز قدم می دیم. از هر لحظه یزندگی ام می گویم که هر چند رنگ عوض کرده باشند اما به یاد لحظه های سپری شده در حال گذرند.
از خاطرات خنده های کودکانه و شادی های پر از هیجان!همین طور که دارم شاد و خوشحال ادایت را در می آورم ،اشک از گوشه ی چشمهایم سرازیر می شود.
نمایشنامه می خوانم . انتیگون می شوم . همپایش سعی می کنم و به یاد چنگ زدن به دیوارهای بلندی که برایم می ساختی ناخنهایم را می شکنم.
خواب می بینم که با مهربانی نزدیکت می شوم. اما همین که به تو می رسم شروع می کنم به کشتنت. هرچه می کشمت نمی میری. و من هی بی رحمانه تر تو را می کشم. قلبم تند و تند می زند. تو داری در حال مرگ مسخره بازی در می آوری. خواب من آتش می گیرد. چشمهای تو قرمز می شود. تمام تنت را هاله ی سیاهی مثل لجن و گنداب می گیرد. تو داری محو می شوی. پنجه هایم را دور گلویت فشار می دهم. هرچه بیشتر می میری بیشتر شبیه من می شوی. نفسم سنگین می شود. تو می میری و من دست و پا می زنم. نفسهایم به شماره می افتند. تو نابود می شوی. نیست می شوی. هیچ می شوی و من قدم به قدم به بیداری نزدیکتر...
از خواب می پرم. تو نیستی. من هستم و من!
تویی اصلا وجود نداشتی.
تو همان تکه ی بی وجودی که عین هزار تا آدم دیگر تکراری هستی.و باهمین تکرارت خوب زندگی می کنی.
نه مثل من که خودم را می کشم که به یک چیزی پایبند باشم. و اسمش را بگذارم انسان شدن. که تو با دو جکله ی بی اصل و نسبت آن را پایمال کنی.
هی من با خودم بجنگم کخودم را بیابم. برای هر کسی که می بینم کنفرانس بگذارم که راست م یگوید این شش و هشت خان و خدا در همین نردیکی ها لانه دارد.
اما تو خودت را از کل قید و بندهایت رها کنی و زندگی را به خوش گذراندن معنی کنی.
من خودم را می کشم که به آنهایی که نم یفهمند بگویم جامعه از دست قضاوت های ظاهر بینانه ی دارد نفس های آخرش را می کشد. تو اما می خواهی باطنت را هم آن شکلی بکنی که هی بدتر و بدتر راجع بهت قضاوت بشود. و تو هی خفن تر جلوه کنی.
حالا باز سبک و سنگین می کنم که ببینم مدل زندگی تو بهتر است یا راه دور و دراز مسئولیت من در زندگی!
حالا باید بین تو و من انتخاب کنم. تو شدن و آزاد و رها شدن یا من ماندن و زجر کشیدن و همیشه آرزوی تو بودن را داشتن.....
من توی گوشه های تاریک خودم که به اندازه ی کم فهمی تمام آدمهای عالم بزرگ است زندانی می شوم. و یا سعی می کنم مثل تو بدوم و خودم را از آنها دور کنم.
من تو را دوست دارم نیمه ی دیگر من. نیمه ای که گاهی روشنی و گاهی تاریک. و من...
دستت را به من بده...
خوب خوب نازنین من!
نام تو مرا همیشه مست می کند،بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی است
من تو را به خلوت خدایی خیال خود
"بهترین بهترین من" خطاب می کنم!
منتظر بودم. کنار ایستگاه کرایه ی دوچرخه در خیابان چهار باغ! داشتم فکر می کردم یعنی حالا آنها که بیایند،چطور می شود؟ یا چه جوری قرار است با هم حرف بزنیم؟! آخر یکسال و چند ماه بود که ندیده بودمشان. حتما هر کدام یکمی عوض می شوند!!
بالاخره دیدمشان. با شوقی غیر قابل وصف سمتشان رفتم. بی هیچ احتیاط و توجهی به اطراف وادمهایش در آغوشم کشیدمشان.انهایی که با چشمهایشان می پاییدندمان،هرگز سر از واقعیت دلهای بی پیرایه ی ما در نخواهند آورد و همان هم بهتر!
تازه فهمیدم همه چیز همان جور است . انگار فیلمی را متوقف کرده باشی و بعد از چند دقیقه دوباره پلی اش کنی.
باز همان حرفهای صادقانه. باز همان خنده های حقیقی . خنده هایی که از پشت هیچ دیوار بلندی سر داده نمی شد. درست مثل همان روزها،بی هیچ ابایی توی چشمهای هم را نگاه می کردیم . زیرا این چشمها آینه ی تمام نمای محبت و دوست داشتن مان به هم بود.
درست زمانی که خودمان را در میان عمارتها و باغهای قرنها قبل ساخته شده ،میان بناهایی که انسان را از دنیای دود و سرعت شهر رها می کند و به سوی آرامشی بیکران ،میان بوی خاک نم خورده ،لابلای چمن ها و سایه ی درختان چند صد ساله می کشاند.
ما خود را باز به دست پرو بال های دوستی مان سپردیم. گویی که این جمع ما را از تمام دنیا و دغدغه های بی معنی یا معنی دارش جدا می کند و با خودش می برد به سوی آسمان. آسمانی که مظهر هر گونه شادی و آزادی قلبهایمان است.
و باز به هر گل و بته . در و قفل و گنبد گردالی که رسیدیم ژست ساختیم و عکس گرفتیم.و باز افشا کردیم راز پرونده های راکد را که در هاله های ابهام باقی مانده بودند.
و باز مریم به من گفت:"تو حرف نزن!"
و من فحشش دادم!
کیمیا هم باز همان جور راه رفت. جوری که هی ترسیدیم بپیچد . و باز مرضیه حساس بود به همبرگری که پارسال خورده بود. و باز زینت بود و تند تند گفتن: اقا پاشین! اقا بریم! و باز فضیلت بود و قهقهه های از ته دلش که به وجدمان اورد.همه چیز طوری بود که انگار قرار است همه با هم برگردیم خوابگاه!
آنجا هم که رسیدیم همه ابراز له شدگی کنند. آنوقت قبل از همه چیز مریم کتری بگذارد و چایی دم کند.
وحیده هم کدبانوگری اش گل کند و برایمان پلو بپزد تا سیر شویم. بعد همگی بنشینیم سر لپ تاپ کیمیا و عکسها را با زوم۸۰٪ ببینیم. آنوقت مرضیه گیر بدهد به وسواس عکس دیدن فرزانه و با هم کل کل کنند که آخرش فاطمه بگوید ،خبیث های اصفهانی با هم دعوا گرفتند.
و آن دیر وقتها فضیلت از نردبان برود بالا . روی تختش دراز بکشد و با ساعدش چشمهایش را بپوشاند . ما هم آرام آرام بخزیم توی اتاقها و رختخوابهامان.
هرچند هنوز تا زمان خوابیدن خیلی بهانه ها بود تا توی سوییت گرد هم جمع شویم و بگو و بخند شبانه اغاز کنیم....
اما باز حقیقت روی نامهربانش را نشانمان داد!و باز جدایی نهایت خوشی هایمان شد. باز هم بغض مهمان گلوهامان! وگاهی شاید قطرات اشک غذای روحمان
من آنشب خیلی فکر کردم. به خودم که یک سال پیش این موقعها خیلی چیزهایم را یک جا از دست دادم. به اینکه تمام مدت دوریم از شما به این می اندیشیدم که می شود یک بار دیگر دور هم جمع بشویم و هزار آیای دیگر که از ذهن مشوش و احساسات زخم خورده ام می جوشید.
اما خدا خیلی بزرگ است. آنقدر بزرگ که امکان باز کنار شما بودن را به من داد. تا حداقل مرهمی باشد بر زخمهایم و دردهاشان.
خدایا شکرت!
خدایا شکرت!
مسی گلم،پکول عزیزم،سیملوله ی نازنین،و دایی وحید مکانیکی عزیز دل جای شما خیلی خالی بود! به امید روزیکه دوباره همه با هم بودن رو تجربه کنیم.
دوستتون دارم!!!
تنم سنگینه. خسته ام. دستهام عین دو تکه چوب کنار تنم تکان تکان می خورند.. انگاری دو تا باد کنک بزرگ توی گوشهایم باد کرده اند تا دیگر هیچ صدایی را نشنوم. به جز هن هن نفسهایم.
من توی کوچه راه نمی روم. پایم یک وجبی رفته است بالا . درست توی هوا دارم قدم می زنم. درد عجیبی توی تنم می پیچد. دلم می خواهد سالها بخوابم. یا شاید دلم می خواهد ساعتها گریه کنم عین آن موقع که برای اولین بار فهمیدم بلوغ یعنی چه!
و ساعتها خودم را توی اتاق حبس کنم !و ساعتها خودم را با عروسکهایم مشغول کنم.
من نمی خواهم اینقدر چندشناک بزرگ شوم!! اینقدر دردناک!
نمی خواهم دزدکی بزرگ شوم.نمی دانم حالا باید با نوید عروسی کنیم یا نه! نمی دانم اصلا خانه که رفتم باید چه کار کنم. حتما عمه عطیه گیر می دهد که چرا اینکار را کردم. ولی مگر مهم است. مگر خاله اینکار را نکرده طوریش شده است؟ عوضش مریض شده و هی اتاقها را جارو و مرتب می کند!
خاله صلا انگار دلش نمی خواهد از این خانه و زندگی خلاص شود. اما من خیلی دلم می خواهد. هر چند الان فقط خوابم می آید.
خوش به حال نوید! همانجا دراز کشید. روی همان تکه فرش. که من همه اش خیره ی پار گی گوشه ی پایین اش بودم. کهنه بود. راحت هم نبود. اما ما توجهی نکردیم!
چه قشنگ است با نوید ما شدن را تجربه کردن!! چه قشنگ!
حالا تصورش را بکن من حامله هم بشوم. آنوقت باید با هم عروسی کنیم.من هم می روم و از دست عمه و خاله رها خواهم شد.
اگر نخواد باهام عروسی کند چه کار باید بکنم!؟ این را دیگر نمی دانم ولی می دانم این روزها دیگر هیچکی برایش مهم نیست من تر و تمیز و دست نخورده باشم یا نه. همه برایشان فقط مهم است چند می ارزم. عمه عطیه می گفت. می گفت ماها را که نمی گیرند. فقط می خواهند.
برای همین هم توی محل معروف شده بود به آرایشگر زیبا!!خداییش هم خوشگل است. یعنی وقتی من به دنیا آمدم خوشگلتر بود اما حالا که دیگر نه!آنقدر داد و بیداد کرده و سر مرد و نامرد کلاه گذاشته و کلاهش را برداشته اند که دیگر هیچ خوشگلیش نمانده.
این وسط فقط به قول خودش من را پس انداخته که وبال گردنش بشوم.
ولی من هرگز مثل او نخواهم شد. نه می خواهم مرا بخواهند ،نه دلم می خواهد بیارزم نه حتی کسی را پس بیندازم فقط دلم می خواهد مثل آن دخترهایی که عصرها وقع برگشتن از کلاسهای درسشان سوار اتوبوس می شوندو هی با هم می گویند و می خندند ،من هم کلی دوست داشته باشم که باهاشان خرف بزنم و بخندم و وقت بگذرانم.
در خانه نیمه باز است. داخل می شوم. عمه عطیه نشسته و بساطش را پهن کرده است. سلام نمی کنم. چپ چپ نگاهم می کند. می آیم دمپایی هایم را بگذارم سرجایی که خاله درست کرده براشان و بروم تو که صدا می زند:"صحرا!"
بر می گردم و نگاهی بهش می اندازم. چشم در چشمم می دوزد. دیگر چشمهایش وحشی نیست. آرامش موذیانه ای تویش دارد که معلوم است می خواهد شکستم بدهد.
می پرسد:"کجا بودی؟"
دود سیگارش را می دهد بیرون. و خیره می شود بهم. نگاهش می کنم. با نوک انگشتهایش موهایش را می خاراند و عقب می زند.
جواب می دهم:"پیش نوید!"
نگاهم می کند باز. این بار دودش را فوت می کند توی صورتم و بر می خیزد. دو قدمی می آید جلو و درست روبروی من می ایستد. لبخند تند و تیزی گوشه ی لبش پیدا می شود و بعد با صدای دورگه اش زیر لب می گوید:"دنبالم بیا!"
می رود داخل اتاق. من هم به دنبالش.
جلوی آینه می ایستد.من هم کنارش.
ناگهان بر می گردد ،با پنجه های محکمش بازوهایم را می چسبد و مرا درست روبروی آینه نگه می دارد. صورت خودش را از روی شانه ام به صورت من نزدیک می کند و زیر گوشم می گوید:"ببین امروز چقدر بیشتر شبیه من شدی! "
حالا شروع می کند به خندیدن. صدای قهقهه اش وجودم را می لرزاند . من ازش متنفرم. من از او بیزارم. باز بغض می دود توی گلویم و قلبم شروع می کند به تند و تند زدن. من هرگز مثل او نخواهم شد. هرگز!
تکرار می کند:" عین من شدی! عین کسی که ازش متنفری!..."
باز قهقهه سر میدهد. سعی می کنم خودم را از دستش برهانم اما او هرلحظه فشار پنجه های پر قدرتش را بیشتر می کند. این هم حاصل سالها پنجه در پنجه ی مردان انداختن و برایشان ارزیدن است. من ازش بیزارم. من از این زن بدم می آید.
یکهو پنجه هایش را فرو می کند توی دستهایم . خنده اش محو می شود . چهره ی ترسناکی به خودش می گیرد و خیره ی چشمهایم می شود. من فقط می لرزم. فقط دوست دارم فرار کنم.
آرام و شمرده حرف می زند. می توانم لرزش خشم را در نفسهایش حس کنم.:" از این به بعد هر جایی که دلت خواست بری آزادی. هر غلطی هم که دلت خواست بکن!من دیگر کاری با تو ندارم. برو ولی هیشه با پول برگرد اینجا!"
و رهایم می کند. جای ناخنهایش روی بازوهایم می سوزد. اشک توی چشمهایم جمع شده هاست. اما گریه نخواهم کرد. به جان خدا که نمی دانم کجاست گریه نخواهم کرد.
کفشهای کهنه ام را بر می دارم. مگر نگفت آزادم. پس می روم. گور پدر زندگی. می روم . ولی هرگز گریه نخواهم کرد. او نشسته است سر بساطش.
می روم از در بیرون. شروع می کنم به دویدن. تا خود خیابان می دوم. خسته ام اما دلم می خواهد آزاد باشم. دلم می خواست آنقدر سرعتم زیاد می شد تا می توانستم یکهو مثل پرنده پرواز کنم. تا از تمام آنچه دارم و از همه شان تنفر ارم فرار کنم.
حالا درست روبرویم پل هوایی است. نفس نفس می زنم. پاهایم دیگر مال من نیستند. صدای بم و قشنگی از پشت صدایم می زند.
"صحرا!...صحرا!"
می روم. همپای ماشینها تا بالای پل خواهم دوید. دیگر هیچ کس شبیه من نخواهد بود. من هم دیگر شبیه هیچ کس نخواهم بود. من فقط رها خواهم بود. جایی خواهم رفت که خوب است. که عمه عطیه ندارد.عوضش آدمهای خوب دارد.
نفسم دارد بند می آید چیزی به بالای پل نمانده است. صدای بوق ماشینها می آیند. من می دوم.
صای بوق ماشین ها می آید.
بالاخره می رسم بالای پل. نفسم دارد بند می آید. ولی من حرف دارم. من خیلی پرتر از این حرفها هستم.
شروع می کنم به فریاد زدن. یکی دو تا سه تا چهارتا. جمعیتی به تماشا جمع می شوند. روی پل هوایی ترافیک را می افتد.
هفتمین، هشتمین فریاد!
دیگر نه صدایم هست نه نفس. کسی از آن روبرو می گوید:" خیلی دیوونه ای"!"
و به طرفم می آید.
آدم خوبی به نظر می آید.
بهش لبخند می زنم
...
پایان..
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


